سلام ما را به آقا برسانید..

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات پیاده روی نجف تا کربلا در سالروز اربعین 1392

بنده به همراه خانواده روز شنبه صبح از نجف اشرف مقابل حرم امیرالمومنین (ع) پیاه به سمت کربلا حرکت کردیم , از همان شروع حرکت مسئله مهمی که خیلی به چشم می آمد و امیدبخش بود تعداد زیاد زائران حضرت اباعبدالله (ع) بود.

این جمعیت زیاد به مقداری بود که واقعا مثال زدنی بود و بطوری که در هشتاد و پنج کیلومتر نجف تا کربلا ,بیست و چهار ساعته حرکت جمعیت قابل مشاهده بود.

اما کمی از موکبهای (حسینیه ) در طول مسیر برایتان بگویم , در طول مسیر موکبهای متنوعی بر پا شده بود و این تنوع به دلیل فعالیتهای خاصی که در هر کدام از این مواکب انجام می شد حالا بنده چکیده ایی از این فعالیتها را خدمت شما نقل می کنم.

اما در این مسیر مواکبی که خیلی به چشم می خورد و فراوانی زیادی داشت موکبهای بود که چای به زوار می دادند , خود این چایی که بین زوار توضیع می شد توصیف خاصی داشت به دلیل این که در اوایل مسیر شما چایی که نوش جان می کردی با عنوان چای عربی بود و این چای تا نیمه استکان فقط شکر , روی شکر چای جوشیده پررنگ و در نهایت کمی هم آب جوش , یعنی شما چایی را تجربه می کردی که هرگز در ایران به این مزه , رنگ و شیرینی تا به حال ندیده بودی و واقعا خستگی پیاده روی را از بدن خارج می کرد . اما در ادامه مسیر و تزدیک کربلا عزیزانی که چای برای زوار می ریختند اول سوال می کردند که چای ایرانی یا چای عربی که پاسخ به اختیار خود شما بود .

مواکبی که فراوانی زیادی داشت مواکب توزیع غذا بود , غذاهای مختلف با طعمهای مختلف قابل مشاهده بود . از غذاها برایتان بگویم , عده ایی از  آشپزها غذاهای عراقی را انتخاب کرده بودند , برخی دیگر غذاهایی که مناسب ذایقه ایرانیان هم بود را طبخ می کردند , اما برخی کاری جالب تر کرده بودند و سراغ فست فودها رفته بودند و شما کباب ترکی , ساندویچ فلافل ,مرغ بریان را در مسیر مشاهده و تناول می کردی . غذاهای دیگر هم قیمه , باقالی , شلقم , چلو مرغ , قرمه سبزی , چلو ماهی , چلو گوشت و..... برای شما منویی کامل را فراهم کرده بود . یکی از موکبها وقتی زمان نهار شده بود کمی فارسی بلد بود و با میکروفون فریاد می زد : زایر بفرما نهار , بفرما جانم , بفرما عزیزم و با این عبارات زائران را به سفره خود دعوت می کرد .  دهنتون آب افتاد , اگر این همه غذاهای متنوع به صورت رایگان و با احترام و محبت و به صورت نامحدود می خواهید فقط در این مسیر یافتنی است .

اما یک خاطره جالب و خستگی برانداز , مواکبی بود که خود را موظف کرده بودند تا زوار را مشت و مال دهند و به این صورت که زایر وارد این موکب می شد وروی صندلی می نشست و دیگر همه کارها به عهده ی اعضا ماساژور بود , جورال از پای زایر در می آوردند و بعد با روغن پا را ماساژ می دادند و بعد با احترام خواهش می کردند که روی زمین بخوابید و ماساژ کل بدن را شروع می کردند و جالب تر این که مسئول موکب پزشک بود و دکترای این رشته را داشت .

برخی دیگر از افراد درمان و خدمات پزشکی را انتخاب کرده بودند . اتفاقی که تقریبا" برای تمام زوار رخ می داد تاولهایی که بر اثر پیاده روی طولانی مدت باعث اذیت شدن پاها می شد و این مواکب وظیفه ی پانسمان و یا خارج کردن آب تاولها و یا ارایه قرص و شربت , بطور کلی بیمارستان صحرایی به تعداد قابل توجهی برای خدمت رسانی به زوار بنا شده بود .

به نظرم سوالی که شاید در ذهن بعضی از خوانندگان شکل گرفته باشد این است که شب را چگونه , کجا و در سرمای بیابان به چه صورت صبح می کردید ؟

اما پاسخ : در طول کل مسیر ساختمان ویا چادرهایی بنا شده بود که فضایه را به همراه پتو و بالش برای استراحت شبانه فراهم کرده بودند .شب دوم بنده به همراه خانواده ذر ساعات نزدیک غروب کنار یکی از همین مواکب بودیم و در حال صحبت کردن با مسئول موکب بودیم که در همین حین بک جوان عراقی که منزلشان در یکی از روستاهای کنار جاده بود شروع کرد به صحبت کردن با ما و دعوت ما به منزل خودشون , ما هم مه تا به حات این اتفاق را تجربه نکرده بودیم کمی شوکه شده بودیم اما پس از اسرار آن جوان و مادرش ما راهی جز قبول دعوت آنها نداشتیم . به دنبال آنها راه افتادیم و داخل روستا شدیم در مسیر به ما می گفت که بعد از ماه صفر ازدواج می کند, خلاصه به خانه آنها رسیدیم خانه ایی که بک حیاط کوچک داشت و چهار اطاق حدود بیست متر دور این حیاط بود . قبل ازما دو خانواده اهوازی را دعوت کرده بودند و به دلیل اینکه یک اطاقشان خالی بود آمدند و ما را هم دعوت کردند . ما مستقر شدیم و اذان مغرب را گفتند و بلا فاصله پس از اقامه نماز شام را برای ما فراهم کردند . ما با صحبتهایی که با آن جوان که نامش عباس بود داشتیم متوجه شدیم که این اطاقی که مادر آن ساکن هستیم اطاق عباس و نامزدش می باشد که قرار است بعد از ماه صفر عروسی کند . خلاصه بعد ازشام زمان خواب رسید ماد رعباس خودش آمد تا تشک و پتوهایی که در اطاق آماده بود را برای ما پهم کند و وقتی با ممانعت ما مواجه شد گفت : من خادم شما هستم ومن باید این کار را برای شما انجام دهم , یکی از تشکهایی که برای ما استفاده کرد تشکی نو بود که شاید برای عروس خود فراهم کرده بود ولی آن را قبل از موعد برای زایران خود استفاده کرد . مادرعباس به ما گفت که شما خسته راه هستید و یک دوش آب گرم برای شما لذت بخش است که خواهر من این کار را کرد و هنوز هم از آب گرم آن شب تعریف می کند . ما شب را در نهایت آرامش در رخت خواب گرم صبح کردیم .پس از اقامه نماز صبح خیلی سریع صبحانه به همراه نان گرمی که تازه از تنور خانه یشان خارج شده بود را برای ما آماده کردند و ما را راهی کربلا کردند , تنها چیزی که این خانواده در قبال این محبتها از ما خواستند این بود که وقتی به کربلا رسیدید سلام ما را به امام حسین (ع) برسانید .

نوشته شده توسط: سید محمود سادات حسینی

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
رجبعلی

این همه سوره یاد گرفتید (به برکت قرآن) که بتوانید یک رویداد را به خوبی تحلیل کنید متن شما با دوستانی که تدبر نخوانده اند فرقی نداشت مثل آنها زیبا بود و تأثیر گذار و شیرین اما برادر روایتت شیرینی اش کافی نیست باید سوره ای انتخاب میکردی تا متنت را از دریچه آن تحلیل کنی